حكيم زجاجى

777

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كنون ملك عالم سراسر مراست * سپاه و سپر تخت و افسر مراست برو از برم نزد مهتر بگوى * كز آب روان دست و رو را « 1 » بشوى نمانم تو را زنده بر جايگاه * كنم سرنگونت از اين پايگاه جهان از وجود تو خالى كنم * ز خون و ز خاكت نهالى كنم نمانم ز عباسيان بيخ و بار * تو را بركشم زنده حالى به دار ز حلق تو بر خاك خون آورم * ز پرده زنت را برون آورم امامى نشانم ز نسل على * كه باشد بر نامدار ولى اگر دست يابم به روى و به راى * نگون اندر آرم سرت را به پاى نه سامره مانم نه بغداد و شام * سيه‌تر كنم صبح بر تو ز شام وگر اين نيايد توان گفت راست * دم و كورهء مس‌گدازان به جاست به جاى است نان جوين و پياز * تو لشكر بياراى و سر بر فراز من اينك ميان بسته‌ام جنگ را * كنم موم بىهيچ شك سنگ را فرستاده برگشت و آمد چو باد * بر معتمد آن سخن كرده ياد به دو معتمد گفت كانده مدار * دراز است دست بد روزگار ز بالا سرش را به زير آورد * ورا جاى در كام شير آورد وز آن روى يعقوب چون كبك نر * به دنبال ماده برآورد پر سپه را روان كرد مانند آب * كشيده يكى تيغ چون آفتاب دو منزل از آنجا چو شد پيش‌تر * ورا چرخ زد بر جگر نيشتر بدريد دست اجل دامنش * درآمد بدىها به پيرامنش ز ناگه جگربندش آمد به درد * به گرد بدى اى دلاور مگرد مكن از تبه « 2 » ميل خون كسان * به داننده آزار كمتر رسان به درد شكم مرد نادان بمرد * روان را به دارنده نالان سپرد نيامد نهال مرادش به بار * فروشد به خاك آن سر تاجدار ز فعل بدش معتمد بازرست * سپهرش به خاك لحد بازرفت در آن آرزو جان شيرين بداد * سزد گر نياريم از او نيز ياد

--> ( 1 ) دارا ( 2 ) بنه